بهترین روز

درخواست حذف این مطلب
امروز از خوشحالی جیغ زدم :) بهترین پیام اسطوره برای من فرستاد . طبق عادت دلم نمیخواد لحظات خوب بنویسم ....

اما از این به بعد میخوام تمام خوشحالی زندگیم برای خودم باشه .

بعد از سالها اندروید

درخواست حذف این مطلب
حس بد اینه که بدون این که پستی گذاشته باشی . بیایی ببینی آمار بازدید وب رفته بالا !!!! :|

دارم اندروید نصب میکنم دوباره !!! آ ین باری که برنامه اندروید می نوشتم سه سال پیش بود یا بیشتر . تا جایی که یادمه خیلی راحت بود ! چرا ادامه ندادم !!!! برای ماه دیگه احتمالا به اندروید احتیاج داشته باشیم .... باید آماده باشم . از تحت وب که خیالم راحته

اسطوره ....

درخواست حذف این مطلب
اصلا چرا باید خاطره بد ثبت کرد ! چرا من بلد نیستم خاطره خوب ثبت کنم . میخوام الان سعی کنم تا امروز که من قند توی دلم آب شد بنویسم البته فکر کنم دلیلش این باشه من هیچ وقت نخواستم خیلی روشن از همه چیز حرف بزنم !
امروز پیام دادم ... خب میخواستم بدونم قرار اوکی کرده یا نه . طول کشید یک ساعت بیشتر طول نکشید خب طبیعیه آدم شاید اصلا بیرون باشه . اما من مردم و زنده شدم درست زمانی که خواستم بغض کنم پیام داد . گفت نیستم و هفته دیگه هماهنگ میکنم و سراغ کار قبل گرفت . و من که همیشه در سکوت هستم و حرف نمی زنم . بعد 6 سال حرف زدم :| احتمالا خودش تعجب کرد من به حرف آمدم .خواستم نظرشون بدونم که .... گفت اگر خودت هر طور میدونی که من باز گیر دادم نه نظر شما ..... و اوکی داد که میگم بهت .فقط خواستم بگم با تعریف و تمجید های شما من ی نیستم ! همون دخترک خج ی هستم که همیشه گند میزد . هیچ وقت لطف شما فراموش نمیکنم هیچ وقت مغرور نمیشم . هر کجای دنیا هم که باشم میگم اگر خوب هستم . بخاطر این که یک شخص مهم مثل کوه پشتم بود و حمایتم کرد من آ شهریور باید بر م شاید ارتباطم با شما قطع بشه اما قول میدم زندگی کنم . تلاش کنم . پیشرفت کنم . میخوام یه روزی یه دست گل بزرگ برای شما بگیرم و بیام دیدنتون و تشکر کنم بخاطر تمام این روزها که داره میگذره برای تمام این 5-6 سال ... من به هر چی خواستم رسیدم . و میدونم این روز هم می رسه

آ قصه

درخواست حذف این مطلب
تا این لحظه هر اتفاقی که خواستم افتاد اما برای هر اتفاق تاوان سنگینی دادم خیلی سنگین
یک ساله دارم به اتفاق آ فکر میکنم تا اینجا امدم . تا اینجا تلاش . انگار تمامش برای فراهم زمینه ای برای این خواسته بود .تصمیم درسته . شک ندارم و یه جورایی تیر آ به حساب میاد خدا هر تاوان سنگینی باشه پس میدم تا به چیزی که میخوام برسم .آ تمام درد های من باید یه نتیجه ای داشته باشه !!!!

خواب

درخواست حذف این مطلب
ب با گریه خوابم برد . خواب عجیبی بود . این روزا دنبال نشونه هستم برای ادامه زندگی لب پرتگاه وایسادم که ذره ای نا امیدی ببینم قطعا برای همیشه از اون بلندی خودم پرت میکنم پایین ب خواب دیدم خواب نبود . انگار بیدار بودم واقعی بود . گوشی دستم بود اشتباه یک پیام فرستادم .زنگ زدم خاموش بود . میخواستم معذرت خواهی کنم در جواب پیام اشتباه من درمورد این روزهام دلیل انتظارم پیام داد . انگار منتظر پیام اشتباه من بود . اما من درگیر زنگ زدم بودم . که برداشت . خیلی بدون ترس و پر انرژی سلام و احوال پرسی . گفتم ببخشید من اون پیام ....حرفم قطع کرد و با خوشحالی گفت خوشحالم کردی بعد چند سال فهمیدی باید زنگ بزنی و این شکلی پر انرژی با من صحبت کنی بعد از چند سال صدای که میخواستم شنیدم ازت .و بعد در مورد پیام هاش گفت که بر م رسیدگی کنم ...
چه قدر حالم خوب بود گوشی قطع . هیچ دردی نداشتم !رفتم ایینه خودم نگاه . چاق تر شده بود صورتم و سفید تر . خیلی تغییر کرده بودم ... داشتم خدا صدا میزدم .که بیدار شدم . این قدر اون لحظه حالم خوب بود
اما خدا پیام اشتباهی ! غیر ممکنه تمام دلخوشیم و امیدم باید به مدیر باشه شاید پیام داد . خدا کمکم کن . به هر دلیلی که نمیدونم ! چرا به تاخیر افتاد ! اما تا امشب درستش من . مگه من چه قدر میتونم تحمل کنم میترسم اتفاقی بیفته و بر م و دیگه نباشم ! فقط نمیدونم این امید چیه که هر روز داره بیشتر میشه یه جورایی احساس میکنم قراره اتفاق آ بیفته .... اتفاقی که باعث میشه همه نگرانی ها تمام بشن . دیگه من به تمام خواسته هام میرسم

روزهای فیروزه ای

درخواست حذف این مطلب
عزیز من . بهترین من ... یار من . تو برای من خیلی با ارزشی . از امروز میخوام دیگه منتظرت نباشم . من نمیخوام فراموشت کنم . من نمیخوام از تو متنفر بشم . تو یک آدم با ارزش بودی که همیشه در قلب من میمونی تا چند ماه دیگه از این شهر میرم ... میخوام موفق بشم . وجود تو باعث شد من راه خودم پیدا کنم ممنون آ 22 سالگی من شیرین کردی .من به هر چیزی که تا سن ،22 سالگی میخواستم رسیدم .
من میتونم و این 6 سال . لحظه به لحظش ثابت . باید ازت جدا بشم . این بار مثل قبل نیست یک ج یک ساله . اون روزا من دختر ترسویی بودم که میخواستم پیش تو برگرده اما این ج فرق داره . من دارم بزرگ میشم . شخصیتی که باید در من شکل می گرفت . اتفاق افتاد . حرفایی که باید از تو میشنیدم شنیدم . حالا باید بر م . یک ج چند ساله شاید 5 سال . یا بیشتر .. اما هیچ وقت فراموشت نمیکنم من دوست دارم وجود تو باعث شد به همه ثابت بشه حتی خود من . آدما فرا تر از تی که دارن به هم محبت کنن نزارن طرف مقابل زمین بخوره ...
من هنوزم میگم دوست دارم اما عاشقت نیستم . دلم برای تو تنگ میشه ... اما باید بر م .و منتظرت نباشم
این روزا ممکنه غصه زیاد بخورم اما نمی زارم شخصیتی که 6 سال طول کشید از من ساخته بشه اب کنم . من غصه دوری تو دارم اما تلاش میکنم .برای رسیدن به ارزوهام .ارزوهای من هیچ وقت آرزو نمیمونن همیشه تا این لحظه واقعی شدن

بخاطر این که تمام لحظات خدا صدا زدم . خدا شکرت آ ش با خاطره خوب تموم کردی . با یک دل اروم

من

درخواست حذف این مطلب
مثل تو بودن سخته و ترسناک میدونی تو خیلی شجاعت داری ... خیلی دلم میخواد شبیه تو باشم تو یک آدم موفقی . راستش خوشحالم گاهی توی اینه وقتی نگاهت میکنم تو میبینم :) من دوست دارم من تلاش تا شخصیت تو بسازم . قوی باش دختر جان . لبخند بزن و خونسرد کاری که میکنی درسته . باور کن

تاوان بودن !

درخواست حذف این مطلب
حتما یه جا به گناهی که گیر شما دانشجوها افتادم :| دو ساعت فقط داشتم میفهموندم که چیزی که میگم بنویس ! یه چیز میگم یه کار دیگه انجام میدن ! مثلا حساب میبرن ازم این قدر هم گوش نمیدن ! آ ش معذرت خواهی میکنن میگن ببخشید نمیدونستیم چی به چیه !
لطفلیا راستم میگن انگار به یه آدم بی سواد بخوایی بگی بنویس سلام تا بخواد به شکل درست بنویسه پدر آدم درمیاره
دیگه چه برسه به برنامه که یک کاراکتر اضافی کل برنامه میبره زیر سوال !
ولی تا امتحان شما ها من دیونه میکنید . باید بیفتید این درس ترم دیگه با چوب وایسام بالا سرتون یادتون بدم

آ زندگی همین جاست

درخواست حذف این مطلب
خواستم باهات حرف بزنم . نمیدونم از کجا شروع کنم تو گذشته ی بدی داشتی لحظات بد . که با یاداوریش حتی اگر خوشبخت ترین هم باشی . ح بد میکنه 6 سال سکوت کردی . و این سکوت باید ادامه بدی . شخصیتی که تو گرفتی و ادامه دادی من نتونستم برای واقعی شدنش کاری کنم ! نمیتونم . نمیشه ادامه داد این زندگی رو .... تو نمیتونیاول 22سالگی تو خیلی تلخ بود . وقتی یادم به تنهاییت میفته دلم میخواد محکم بغلت کنم بگم چه جوری 7ماه سوختی اما دم نزدی . چه جوری حرف نزدی ... و به مدت طولانی خودت توی اتاق زندانی کردی ... نمیدونستم گریه کنی . نمیدونستم حرف بزنی .لحظات بدی داشتیم که اندازه چند سال گذشت ... اما بلند شدی . اون زمان صبر داشتی . خیلی زیاد میدونی ترس داشتم آ 22سالگیت برسی بگی کاری ن ! اما تا این لحظه هر چی خواستی فراهم شد .کارشناسی گرفتی . درسته یک سال دیر تر و وقفه افتاد . اما با معدل 18 گرفتی . این 4 سال به جرات میتونم بگم عالی بودی . هزار بار بهترین بودن خودت ثابت کردی . گفتی باید اون آدم مهم تو تایید کنه ! هر کجا رفت از تو تعریف کرد و اون حرفا یک سند و مدرک مهم و با ارزشه برای موفقیت تو . وقتی اون آدم سطح بالا تو تایید کرد یعنی به چیزی که خواستی رسیدی .همیشه دلت میخواست تدریس کنی توی . و این ترم این کار کردی . یک آدم بزرگ گفت یکی از بهترین ها برای کمک به شما آوردم .راستش برای رسیدن به این همه احترام . بهترین بودن خیلی تلاش .و جلسه هفته قبل . برای گرفتن یک پروژه رفتم سازمان .و اوکی شد .
راستش من به تمام اه آ 22سالگی رسیدم . بهت قول دادم محاله یک پروژه بیاد زیر دستت و از عهدت بر نیاد . و همین هم شد . محاله پروژه ای باشه و موفق نشم امسال خواستی ارشد بخونی . با وجود تمام حساسیت هات درمورد خیلی چیزا خیلی چیزا به جون یدم و ارشد خوندن یک شهر دیگه قبول .


اما چیزهایی هست که دیگه نمیتونم . دیگه نمیخوام ادامه بدم زندگی رو . من خستم و نا امید . . من تحملم تمام شده و دلم نمیخواد زندگی کنم
فقط تنها چیزی که شاید نجاتم میداد یک آدم بود . من توی تنهایی خودم غرق شدم و از تنها هم تنها تر شدم . قلبم سنگ شد و هیچ انگیزه و حسی نداشتم من ی نداشتم درد دل کنم . من همیشه تنها بودم و توی اتاقم .من خوشی ن . من خوشحال نبودم . من جای که دوست دارم نرفتم . من زندگی ن . من برای خوشی های کوچیک دنیا نخندیدم . شاید دنیا این چیزهای معمولی که حق هر آدمیه چه فقیر چه پولدار . چه بی سواد چه با سواد ! از من دریغ کرد من از تمام دنیا فقط موفقیت هام داشتم و با اونا خوش بودم .
ادامه زندگی قرار نیست چیزی تغییر کنه . از این تنها تر میشم ...

آ زندگی همین جاست

درخواست حذف این مطلب
خواستم باهات حرف بزنم . نمیدونم از کجا شروع کنم تو گذشته ی بدی داشتی لحظات بد . که با یاداوریش حتی اگر خوشبخت ترین هم باشی . ح بد میکنه 6 سال سکوت کردی . و این سکوت باید ادامه بدی . شخصیتی که تو گرفتی و ادامه دادی من نتونستم برای واقعی شدنش کاری کنم ! نمیتونم . نمیشه ادامه داد این زندگی رو .... تو نمیتونیاول 22سالگی تو خیلی تلخ بود . وقتی یادم به تنهاییت میفته دلم میخواد محکم بغلت کنم بگم چه جوری 7ماه سوختی اما دم نزدی . چه جوری حرف نزدی ... و به مدت طولانی خودت توی اتاق زندانی کردی ... نمیدونستم گریه کنی . نمیدونستم حرف بزنی .لحظات بدی داشتیم که اندازه چند سال گذشت ... اما بلند شدی . اون زمان صبر داشتی . خیلی زیاد میدونی ترس داشتم آ 22سالگیت برسی بگی کاری ن ! اما تا این لحظه هر چی خواستی فراهم شد .کارشناسی گرفتی . درسته یک سال دیر تر و وقفه افتاد . اما با معدل 18 گرفتی . این 4 سال به جرات میتونم بگم عالی بودی . هزار بار بهترین بودن خودت ثابت کردی . گفتی باید اون آدم مهم تو تایید کنه ! هر کجا رفت از تو تعریف کرد و اون حرفا یک سند و مدرک مهم و با ارزشه برای موفقیت تو . وقتی اون آدم سطح بالا تو تایید کرد یعنی به چیزی که خواستی رسیدی .همیشه دلت میخواست تدریس کنی توی . و این ترم این کار کردی . یک آدم بزرگ گفت یکی از بهترین ها برای کمک به شما آوردم .راستش برای رسیدن به این همه احترام . بهترین بودن خیلی تلاش .و جلسه هفته قبل . برای گرفتن یک پروژه رفتم سازمان .و اوکی شد .
راستش من به تمام اه آ 22سالگی رسیدم . بهت قول دادم محاله یک پروژه بیاد زیر دستت و از عهدت بر نیاد . و همین هم شد . محاله پروژه ای باشه و موفق نشم امسال خواستی ارشد بخونی . با وجود تمام حساسیت هات درمورد خیلی چیزا خیلی چیزا به جون یدم و ارشد خوندن یک شهر دیگه قبول .


اما چیزهایی هست که دیگه نمیتونم . دیگه نمیخوام ادامه بدم زندگی رو . من خستم و نا امید . . من تحملم تمام شده و دلم نمیخواد زندگی کنم
فقط تنها چیزی که شاید نجاتم میداد یک آدم بود . من توی تنهایی خودم غرق شدم و از تنها هم تنها تر شدم . قلبم سنگ شد و هیچ انگیزه و حسی نداشتم من ی نداشتم درد دل کنم . من همیشه تنها بودم و توی اتاقم .من خوشی ن . من خوشحال نبودم . من جای که دوست دارم نرفتم . من زندگی ن . من برای خوشی های کوچیک دنیا نخندیدم . شاید دنیا این چیزهای معمولی که حق هر آدمیه چه فقیر چه پولدار . چه بی سواد چه با سواد ! من از تمام دنیا فقط موفقیت هام داشتم و با اونا خوش بودم .
ادامه زندگی قرار نیست چیزی تغییر کنه . از این تنها تر میشم ...

آرزوی رفتن

درخواست حذف این مطلب
گاهی حقیقت چیز دیگه ای هست . پشت این همه اتفاق ...


دیگه نه من میخوام از این شهر بر م . و نه به این پروژه ها راضی ام و نه به بودنم و ..... بهترین بودنممن چیزی نمیخوام تعریف های تو من خوشحال نمیکنه
این موفقیت هم نمیخوام
فقط میخوام نباشم . نمیخوام ...... این زندگی ادامه بدم حتی نمیخوام 23 سالگیم ببینم .
خدا دیگه ازت میخوام که نباشم

.... زندگی

درخواست حذف این مطلب
یک عالمه حرف دارم برای این لحظات آ 22 سالگی . صبر . روز27 برسه و اتفاقاتی که دو سال منتظرش بودم و به دستشون آوردم . بنویسم ...
عادت بدی که دارم . تمام اتفاقات تلخ می نویسم . اما این روزهایی که مثل خواب بود و رویاهای من واقعی میشدن ننوشتم !!!!
فردا روز مهمیه . یه جلسه خیلی کوچیک . این طور که مشخصه نیم ساعت بیشتر طول نمیکشه . و من خیلی استرس دارم ... امیدوارم سربلند بیام بیرون .و .... امیدوارم تا روز 27 اتفاقات خوبی بیفته . هنوز یه کار نیمه کاره دارم . باید تکلیفشون مشخص بشه ...

یکی از رویا هام

درخواست حذف این مطلب
روزی که دانشجوها تحویل پروژه دارن من نیستم ! جلسه آ گفتن که به من تحویل بدن .... ! کلی زبون ریختن ! خب متاسفانه من باید سکوت می . دختری که تا همین ترم قبل شیطون کلاس بود . حالا باید خیلی مودب و سنگین رفتار کنه !!!! خب سخته :|
قرار شد دانشجوها این مدت کمک بگیرن . دو روزه پیام ندادن و من دارم نفس می کشم ! جالبه می رن کد کپی میکنن بعد باید داخل برنامه خودشون یک سری تغییرات بدن اما نمیتونن !!!! بعد پیام میدن چرا نمیشه !!!! چند بار خواستم واقعا دعواشون کنم بگم یعنی چی . فقططططططططططط کپی !!!!
خسته نباشید واقعا . من دانشجو بودم اینا هم دانشجو هستنولی طفلیا خوب بودن . یعنی وقتی کلاس با من بود صدا از دیوار بیرون میومد از اینا نه . مخصوصا پسرا ! به طرز عجیبی ت بودن
تجربه تدریس خوب بود ! نمیدونم چی پیش میاد . ترم بعد اصلا شاید نتونستم برم و اینجا نباشم اما همون یک بار باعث شد بفهمم من توانایی تدریس برنامه نویسی دارم

خدا شکرت

درخواست حذف این مطلب
خدایا حواست بهم باشه من دارم برای زندگیم تلاش میکنم نزار کم بیارم نزار ی که باورم کرده آبروش ببرم
خدا خواهش میکنم ... قول میدم آدم خوبی باشم . قول میدم منم در آینده به دیگران کمک کنم
فقط اگه تو باشی همه چیز درست میشه ... خدایا بخاطر این مدت شکر ... اتفاقاتی افتاد که منتظرش بودم . ارزوهام واقعی شدن ...

پنج شنبه آ

درخواست حذف این مطلب
خدایا شکرتفقط ناامید نکن ی که این قدر به من اعتماد کرده خدا من بیخیال اما آبروی ی که این قدر اعتبار داره نبر
بزار یه روز بگه دستت درد نکنه ... آفرین ... عالی بودی

ممنون که هستی :)

درخواست حذف این مطلب
فکر می . وقتی میرم مراسم احیاء باید قرآن بخونم و گریه کنم و از خدا بخوام مشکلم حل کنه اما هیچ کدم از این کارا ن . فقط نگران و بلاتکلیف بودم . وقتی به موضوعی که ذهنم مشغول کرده بود فکر می . یه روبه روم نشسته بود عطسه میکرد و صبر میومد .
با نا امیدی آمدم خونه . گفتم خدا نگام نکردی !

اما وقتی امدم خونه مشکلم حل شد . یعنی چند تا مشکلم حل شد خدا شکرت . فقط حواست بهم باشه . من برای موفقیت خیلی تلاش
از امشب تصمیم گرفتم واقعا انرژیم بزارم ... خدا کمکم کن .

گذشته

درخواست حذف این مطلب
وقتی به گذشته فکر میکنم .دختری که ده سال تمام فکرش این بود که معمار بشه ! سال دوم دبیرستان . جلسه اول معماری .معلم گفت برو تو هیچی نمی شی ... با یک دنیا اشک و یک نامه درخواست تغییر رشته وایسادم کنار دفتر معاون مدرسه اون خانوم چاغه با اخم گفت من امضا میکنم ولی اگر رفتی دیگه رفتیا . حق برگشت نداریا گفتم چشم من میرم . رفتم و دیگه هیچ وقت برنگشتمصبح شنبه رفتم یه مدرسه دیگه .. می ترسیدم . اما وقتی چهره معلم دیدم ... حالم خوب خوب بود . استعدادم فهمیدم من اونجا بهترین بودم . دختری که تمام برنامه ها مینویسه .و بعد چهار سال ... چهارسال که بهترین بودم و موندم :))
من برای زندگی تلاش . باید محکم تر قدم بردارم .دختر خوب من برای این که تو به اینجا برسی هزار بار ازت گذشتم فقط میخوام قوی باشی این خواسته زیادیه ! با قدرت برو پنج شنبه ... میگم بزرگ شی ... خب ؟

ارزوهای من

درخواست حذف این مطلب
من تا این لحظه میتونم بگم به تمام ارزوهای غیر ممکن رسیدم ...اسطوره من برگشت مورد تاییدش هستم هنوز و حتی بیشتر از قبل حواسش به من هست خیلی زیاد و این توی این دو هفته تاکید کرده هزار بار من جز یکی از بهترین ها هستم توی برنامه نویسی و این که توی چند جلسه آ بودم و تدریس و بدجوری ازم حساب میبردن

چند روز دیگه 23 سالم میشه ... دختر قوی من بهت تبریک میگم ... :)) ما هنوز خیلی راه نرفته داریم ... خیلی آرزو داریم
خدا ممنون و این که باید دید پنج شنبه چی پیش میاد !!

رسیدن به آرزوها

درخواست حذف این مطلب
امروز دلم واست سوخت دخترک بیچاره :((
اما عزیز ترینم دارم بزرگ شدنت میبینم ... امروز چه قدر درخشیدی بعد از 6 سال یکی از بهترین اساتید دنیا تو به عنوان یک بی نظیر میشناسه ما برای رسیدن به امروز تلاش کردیم

به حقت میرسی اما بمیرم برای ح که یک حرکت اشتباه باعث مرگت میشه :(((

نامه ای به من ....

درخواست حذف این مطلب
زندگیم اب تا تو لعنتی به خواسته هات برسی بعد حرف رفتن مرگ میزنی ! تا الان تمام آرزوهای مح عملی شدن شدن حقیقت زندگیت خواهش میکنم ماس میکنم صبر کن اما قول بده آ هفته یک دختر باهوش و قوی و زرنگ باشی و محکم حرفتو بزنی . من برای بقیه ارزوهات به تو احتیاج دارم
بزار یه روزی برسه که با خیال راحت بگی تموم شد بگی هر چی خواستم شد تمام خواسته های یک سال قبلت عملی شدن ....
امید داشته باش صبر صبر صبر

پنج شنبه

درخواست حذف این مطلب
فکر نمیکنی این افکاری که توی ذهنت برای پنج شنبه داری یه کمی سخت باشن !!! یا مثلا نشدنی !!!
درسته فقط یک روزه . اما قرار نیست اون یک روز جوری بگذره که اندازه یک سال بشه ...یه کم فکر کن درمورد رویاهات .. من دارم ازت میترسم .... این همه اعتماد بنفس و قوی بودن به ما نمیاد .... یک روز آروم بخواه لطفا

خدا نگاهم کن

درخواست حذف این مطلب
تا الان هر خواسته ای داشتم حتی دیر عملی شده ... میشه ا ش همونی که میخوام ؟

نا مه ای به من

درخواست حذف این مطلب
من برای رسیدن به این روز های تو خیلی دویدم قرار شد تا آ ین نفس من وعده هایی که دادم عملی کنم
میدونم شاید آ ین لحظات باشه ...قلب من دیگه تحمل هیچ چیز نداره .... هر لحظه ممکنه دیگه نزنه اگر قرصی که میخورم دوبرابر کنم..... !
دیگه چیزی برای از دست دادن نداریم . این هفته آ ه تو میتونی با یک موفقیت بزرگ بگذرونی خواهش میکنم اگر موقعیتش بیش آمد .تلاش خودت من برای رسیدن این روزا اندازه یک عمر دویدم حالا نوبت تو هست خج نکش قوی و محکم خودت نشون بده ... بزار لحظات آ سربلند باشی تو موفق میشی عزیز ترینمفقط قول بده نترسیاز چیزی نترس من کنارتم ی کنارته که تمام مدت درد و رنج تو دید ....

خدا هست

روز دوست داشتنی من

درخواست حذف این مطلب
قطعا دلم برای این روزها تنگ میشه امروز نمیتونم بگم چه قدر عالی بود
یه جورایی گفت چپ نگاهش کنید خودم میام ح ون میگیرم .... :)

بمون همیشه مهربون من . بهترین من ...

تو بیا کنار من بشین

درخواست حذف این مطلب
آخه دخترک حساس من دلم میخواد این روزا محکم بغلت کنم و بگم دیدی اسطوره تو به معنای واقعی یک اسطوره هست دیدی امروز مثل کوه پشت تو وایساده . میبینی نمیزاره ی تو بهت بگه
عزیز ترینم خوشحالم این روزا می خندی همیشه فکر می هیچ وقت قرار نیست لبخند بزنی ...
اما متاسفم عمر این روزا کوتاهه تو باید خودت آماد ه کنی ... نترس عزیز تر از جانم . این خاطرات شیرین قرار نیست پایانی داشته باشند .

امروز 2 ظهر شنبه